یک ایست

بایگانیِ فوریه 2009

کذبِ پنجاه و هشتم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 28, 2009 در 12:28 ق.ظ.
پیامبر: «خدا! اگر من نبودم که را به جای بر می‌گزیدی؟»
خدا: «اگر نبودی آنگاه مخلوقِ احمقی بجات می‌آفریدم.»

کذبِ پنجاه و ششم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 20, 2009 در 6:30 ق.ظ.
پیامبر: «خدا! اگر من بمی‌رم دین تو چه خواهد شد؟»
خدا: « مطمئن باش من هم اگه بمیرم تو نمی‌میری! اگر هم بمیری می‌کننت تو چاهی، جایی و می‌گویند که زنده‌ای و برمی‌گردی.»

کذبِ پنجاه و هفتم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 20, 2009 در 6:30 ق.ظ.
پیامبر: «خدا!من عاشق شده‌ام، چه کنم؟»
خدا: «انقدر ازدواج کن تا عاشق شدن از سرت بیافتد.»

کذبِ پنجاه و پنجم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 19, 2009 در 5:56 ب.ظ.
پیامبر: «خدا! حکومت در اختیار کفار است و حاکمان ایمان نیاورده‌اند. چگونه ایشان را براندازم؟»
خدا: «بر روی دیوارها بنویسید «ما هستیم!» خودشان بر خواهند افتاد.»

کذبِ پنجاه و چهارم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 18, 2009 در 7:10 ب.ظ.
پیامبر: «خدا! آیا حقیقت دارد که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد همه چیز در بهشت وجود دارد؟»
خدا: «شیر مرغ را نمی‌دانم! اما جون آدمیزاد یکی از چیزهاییست که گرفتن‌اش برای رسیدن به بهشت لازم است.»

کذبِ پنجاه و سوم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 18, 2009 در 7:10 ق.ظ.
پیامبر: «خدا! چرا هیچ یک از پیامبران پیش از من زن نبوده‌اند؟»
خدا: «لابد به این دلیل است که در میان زن‌ها هیچ احمقی پیدا نشده که وجود مرا باور کند.»

کذبِ پنجاه و دوم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 17, 2009 در 6:10 ب.ظ.
پیامبر: «خدا! بهشت از آنِ چه کسانی‌ست؟»
خدا: «برای آنان که از زمین را برای مردمان جهنم کنند.»

کذبِ پنجاه و یکم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 17, 2009 در 8:36 ق.ظ.
پیامبر: «خدا! مردم داستان زندگی پیامبران پیش از من را می‌پرسند.»
خدا: «من چه می‌دونم. خدایان پیش از من همه مرده‌اند و کسی نیست تا داستانشان را برایت از او بپرسم. برو در میان وبلاگ‌ها بگرد لابد آن پیامبران هم داستان زندگی‌ خود را جایی نوشته‌اند! اگر هم ننوشته بودند یه چیزی از خودت در بیار بگو. چون اگر ننوشته باشند کسی از آنها خبر ندارد.»

کذبِ پنجاهم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 16, 2009 در 6:36 ق.ظ.
پیامبر: «خدا! چگونه دینت را گسترش دهم؟»
خدا: «باید آنچه را که من می‌گویم در گوگل‌ریدر شیر کنید تا ایمان آوردگان بیشتر شوند.»

کذبِ چهل و نهم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 15, 2009 در 7:27 ب.ظ.
پیامبر‌: «خدا! چه چیز‌هایی را برای آنها ممنوع کنم؟»
…: «مشترک گرامی بنا به دستور آن خدا دسترسی به این خدا ممنوع می‌باشد.»

کذبِ چهل و هشتم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 14, 2009 در 10:11 ق.ظ.
پیامبر:‌ «خدا! آیا پس از من نیز پیامبری خواهد آمد؟»
خدا: «اگر پس از مرگ من باز هم کسی ادعای خدایی کند مسلما او نیز پیامبری خواهد داشت.»

کذبِ چهل و هفتم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 12, 2009 در 5:15 ق.ظ.
پیامبر: «خدا! می‌خواهم از این شهر هجرت کنم.»
خدا: «برو خدا به همرات!»

کذبِ چهل و ششم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 2, 2009 در 4:30 ق.ظ.
پیامبر: «خدا!معجزتی عطا کن.»
خدا: «مردمان جمع گردان صندوقی جلویشان گذار و از آن الف نون بیرون بکش. این است معجزه‌ی هزاره‌ی سوم.»

کذبِ چهل و پنجم

در محاورات پیامبر کذاب و خدای دروغین در فوریه 1, 2009 در 10:11 ب.ظ.
پیامبر: «خدا! چند روز ارتباطم با تو قطع شده بود.»
خدا: «لنگر کشتی افتاده بود روی جبرییل! دارن درسش می‌کنن.»
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.