پیامبر: «خدا! اگر من بمیرم دین تو چه خواهد شد؟» خدا: « مطمئن باش من هم اگه بمیرم تو نمیمیری! اگر هم بمیری میکننت تو چاهی، جایی و میگویند که زندهای و برمیگردی.»
پیامبر: «خدا! حکومت در اختیار کفار است و حاکمان ایمان نیاوردهاند. چگونه ایشان را براندازم؟» خدا: «بر روی دیوارها بنویسید «ما هستیم!» خودشان بر خواهند افتاد.»
پیامبر: «خدا! آیا حقیقت دارد که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد همه چیز در بهشت وجود دارد؟» خدا: «شیر مرغ را نمیدانم! اما جون آدمیزاد یکی از چیزهاییست که گرفتناش برای رسیدن به بهشت لازم است.»
پیامبر: «خدا! مردم داستان زندگی پیامبران پیش از من را میپرسند.» خدا: «من چه میدونم. خدایان پیش از من همه مردهاند و کسی نیست تا داستانشان را برایت از او بپرسم. برو در میان وبلاگها بگرد لابد آن پیامبران هم داستان زندگی خود را جایی نوشتهاند! اگر هم ننوشته بودند یه چیزی از خودت در بیار بگو. چون اگر ننوشته باشند کسی از آنها خبر ندارد.»
این کذبیات از کتابِ عهدِ غریب – سِفْرِ سقوط – چاپ سنگی کلکته در قرن یازدهم که فقط یک نسخه از آن در کتابخانهی کنگرهی ایلات متفقه وجود داشته، برداشت شده و بدون دخل و تصرف در این وبلاگ آمدهاست. این کذبیات توسط پیامبری کذاب که ادعای ارتباط با خدایی ... به خواندن ادامه دهید »